افرا

زنها با سرگذشتهای رنگارنگشان می آمدند، در حالیکه که او همچنان بی سرگذشت باقی مانده بود. سال تا سال هیچ تغییری در تقدیرش به وجود نمی آمد. از سپری شدن عمرش در شهر کوچک ، جایی که زمان در آن خالی از حادثه بود وحشت داشت. با اینکه هنوز جوان بود دایما به این اندیشه بود که پیش از آنکه فرصتی برای شروع زندگی به دست بیاورد عمرش به پایان خواهد رسید.  از کثرت زنها در آن شهر کوچک که ارزش هر زن را اینقدر پایین می آوردند نفرتی غریزی داشت. در محاصره غم انگیز و بی حد وحصر سینه ها ، .....

والس خداحافظی - میلان کوندرا

۱ نظر ۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۴۹
افرا

همینقدر دم مشک است که عادی ترین جملات چشمانم را به بارانی شدن می‌کشاند! با زهرخندی ردش میکنم. انگار به تمام دنیایم طعنه میزنم. نه بابا! به دنیا چرا؟ به خودم میزنم و چیزی، چیزهایی که میخواستم و نشد.... یا داشت میشد و از دست رفت... بی نصیبی هم قسمتی ست! سهمی ست! و حالا بی نصیبی از بسیار چیزها می آزاردم... 

منِ حالا این است: موجودی که فراری بود از نفرت و حالا متنفر است. موجودی که ناامیدی را پس میزد و حالا در آغوشش میگرید. موجودی که میخواست تسلیم شرایط نباشد اما حالا خود را سپرده به دست شرایط که حسادت را، خشم را، گلاویزی را و بسیار احوالات کاهنده را بچسباند به مغز و قلبش و از خود بیزارش کند. منِ حالا این است: موجودی بیزار از خود و شاکی از آنهایی که چنینش کردند و بیباک از اینکه بگوید من همینقدر ضعیف هستم که از من بسازند مجسمه ی منفور و غیرقابل تحملی را.... 

منِ حالا صورت مساله است! حل نمیشود! راه حل ندارم! بلد نیستم! از کمک ها هم بریده ام! آدم ضعیف صورت مساله را پاک میکند... آدم ضعیف دلیل پاک نکردن صورت مساله اش چیزی ست جز خودش... آدم ضعیف، منِ حالاست که بی چاره است!...

پ.ن: منِ حالا اما خندوانه را هنوز میبیند که لااقل تلاش هوشمند و دقیق آدمی، آدمهایی را برای خوبی ها تحسین کند. همین الان رامبد شادی برنامه اش را تقدیم کرد به تمام کسانی که بلدند طراوت به زندگیشان بدهند.... قطعا منِ حالا جزو این افراد نیست.

پ.ن: پروانه معصومی کلکسیون افرا دارد. هفت نوع افرا که جز اسم علمیشان هرکدام اسم عزیزکرده ای پیشش دارند... منِ حالا آفت میزند به خاک آن باغچه پر عشق...

پ.نِ آخر: تقلیل یافته ام! اگاهانه و ناآگاهانه، خواسته و ناخواسته، راضی و ناراضی... منِ حالا در خود ته نشین شده. هیچ موج مثبتی از من منتشر نمیشود... 



*فاضل نظری

۲ نظر ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۲۰
افرا

نوشت انسان با انتخاب‌هاش معنی پیدا می‌کنه. چرا بذاریم شرایط به ما تحمیل بشه؛ به‌جای اینکه خودمون رو تحمیل کنیم به دیگران و زندگی...جمله‌ای خودندم از یک نامه‌ی عبّاس کیارستمی: "زندگی ارزش هر تجربه‌ای را برای یک‌بار دارد"

وقتی خوندمش حس واقعن خوبی داشت با اینکه هیچ ایده‌ای در قبال این جمله در لحظه نداشتم اما می‌تونه چراغ راه خوبی باشه تا تکونی به خودمون بدیم توی زندگی... گاهی شاید نیاز به یک گردش اساسی توی راهی که داریم می‌ریم داشته باشیم.



نوشتم: تجربه‌ی ناامیدی هم یه تجربه ست برای کسی که تو تاریک ترین لحظه ها هم چراغ دلش روشن بوده! شاید که مصداق "من رشته محبت تو پاره میکنم... شاید گره خورد به تو نزدیکتر شوم" قرار بگیره وقتی از پیوندهایی با زندگی دل می برّه .... 

گاهی فکر میکنم کائنات تنها به مدد آدمهای ناامید میاد چون بقیه خیلی قوی به نظر میان! ولی نمیدونه چه خرده شکسته هایی رو برای امیدوار و قوی بنظر رسیدن توی خودشون پنهان کردن...


تردید نکردم به جواب "حالت خوبه" کسانی که هیچگاه تجربه چنین صحبتهایی را باهشان نداشته ام بگویم نه! خوب نیستم...




۱ نظر ۰۸ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۳۶
افرا

جنونی که فعلیت یابد مثل طاعون فراگیر می‌شود، مثل وبا، نیازی به هیچ تماس فیزیکی هم نیست! شنیدن از فاصله ای نه چندان نزدیک هم می‌تواند شنونده را مبتلا کند به عملی هیجانی! آدمهایی که می‌توانند به توصیه‌های رفتاری و روانی برای بر حذر نگه داشتن خود از واکنش‌های هیجانی عمل کنند آدمهای  قدرتمند و استثنائی هستند و احتمالا فوق العاده نادر. باید عمق یک فضای جنون آمیز و تنوعی که ممکن است در رخداد چنین فضایی وجود داشته باشد را دید تا در مورد سرایت هرگونه عمل آنی از فریاد و گریه تا خود زنی یا پرخاش به محیط و تااااا اقدام به نابودیِ خود... 

غیرمنصفانه ترین قضاوت همین است که بدون درک و اطلاع از شرایط دائم یا موقتی و مقطعی فردی، واکنشها یا حالات او را قابل کنترل برشمریم و محکومش کنیم به انواع خصوصیات اخلاقی بد...

این را بدانیم که شرایطی هست که صبر برای صبورترین آدمها امکان ناپذیر می‌شود و امید برای امیدوارترین آدمها ... فرصت بدهیم به آدمهای پیرامونمان. آدمهای زیادی هستند که شرایط اندکی آرامتر در هر عرصه ای از آنها آدمهای بهتر و مفیدتری می‌سازد.



پ ن: از کنار حالم خوب نیستِ کسی به راحتی نگذرید. خصوصا کسی که سابقه نداشته درونیات خودش را پیشتان بیان کند. شاید به امید یک جمله از یک غریبه دریچه ای کوچک از دلش را اندکی باز کرده و عبور شما باعث تخته کوب شدن آن دریچه میشود و شاید حتی باعث چیزهای دیگر.....

۲ نظر ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۳۶
افرا

احساس رنج میکنی از بودن میان کسانی که باید پناه باشند و ارامشگر اما خودشان راه حل رفع همه رنجوری ها را در رفتنت میدانند! اما رفتن به کجا؟ ترجیح میدهی حالا که مقصد امن و مطمئنی نمیشناسی حتی پناهگاههای کوچک را هم از خود دریغ کنی! اسباب نگرانی آنی یا آنهایی که برای حال خوب و بدت فرق قائلند را فراهم نمیکنی. به اویی که مدتهاست بیخبرید از هم یک پیام میدهی: "میشه برام دعا کنی؟" بعد میروی سراغ گفتگوها... یکی یکی پاک میکنی آنهایی را که میبینی غبار گرفته اند از بس بی حرف بوده اند. پاک میکنی کانالهایی که نگهشان داشته بودی برای وقتهای بی حوصله... میروی از تنها گروهی که آدمهایش را دوست داری.... یکی یکی میگویی "که چی؟ پاکش کن... لازم نکرده... پاکش کن..." وقتی از همه جا میروی آدمهایی دنبالت می ایند! صفحه های چتی که پاک کردی دوباره باز میشوند. انگار صاحبانشان فهمیده اند که داری میبرّی ازشان! 

فکر میکنی چقدر دنیایت را نجات داده است همینجایی که برای آدمهای خیلی واقعی آفت واقعیت است.... همینجایی که برای تو خاطره ها ساخته! خاطره هایی که واقعیت از تو دریغ داشته.... تجربه هایی که واقعیها بازت داشته اند از لمسشان....


پی نوشت: صدای گرشا رضایی را دوست دارم...


۰ نظر ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۲۰
افرا

-موهاتو دوست دارم... گندمزار کودکیت پنهان شده زیر حریری مسین! آفتاب که برشان بتابد برق زیبایی میزنند.... خرمن گیسو حتما چیزی شبیه این بوده، انبوه و بلند و مواج! دیدی رسیده به کمرگاهت؟

+ میخواهم قیچی اش بزنم...

-بخاطر موخره؟ عیب ندارد. دو سانت چیزی در اصل قضیه عوض نمیکند...

+ نه. میخواهم با کش ببندمشان و از بیخ گره قیچی بزنم... میخواهم تو هم چیزی در من دوست نداشته باشی...



*بعضیها خوب بلدند آتش به جانت بیاندازند. حتی آتش نفرت از خودت.... بیزاری از درون و پیرامون.... میل به نبودن...

* رفتن در من ریشه دوانیده... مانده است چگونه رفتن...

۰ نظر ۳۰ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۱۰
افرا

 واقعا هیچ کار خاصی نمیخواستم انجام دهم. رفتم که رفته باشم! "من کارت"م را شارژ کردم و به سمت ایستگاه دوم داشتم میرفتم که راهم را کج کردم... دلم خواست بروم پروما چرخی بزنم. وقتی جوان دعوتم کرد به تست عطرهایش رد نشدم. گفتم قصد خرید ندارم. گفت عیبی ندارد تست کنید... رفتم و خودم را مهمان رایحه های جورواجور مغازه اش کردم و آخرش هم عطر قهوه ای که بخاطر باز شدن مشامم بوییده بودم را بیشتر پسندیدم! خواستم بروم و عطری به لباسم زد تا شاید برم گرداند..... وقتی داشتم به کفش چرمی که شبیه راحتترین کفش این سالهایم بود و دوسال برایم کار کرده بود نگاه میکردم و پسر جوان دعوتم کرد به پا زدن باز هم گفتم قصد خرید ندارم! اما رفتم و بند کتانی هایم را باز کردم و پوشیدمش... همانقدر راحت و ساده بود... مجسمه فرشته ی مادر را در دست گرفتم و دلم خواست برای خواهرم بخرمش که مادر فرشته ای شود برای فرزندش به جای ..........  سه زنگوله برنجی که که پرنده ای بهشان آویزان بود را بهترین آویزی دیدم که همیشه دلم میخواسته به وقت باز شدن در صدایش خوشامدم بگوید...... اما من قصد هیچ خریدی نداشتم. آمده بودم که آمده باشم. برگشتنی دلم خواست برای خودم سوغاتی بگیرم!!! چه؟ یک لاک گلبهی...مثل همانی که چند سال پیش داشتم و تنها لاکی بود که خشک نشد و همه ش را استفاده کردم! (مصداقی از معشوقه خپب بودن در متنی که فرشته برایم فرستاد همین بود دیگر... نه؟) رفتم و با اتوبوس رفتم سراه ادبیات... کجا؟ "پردیس کتاب" جایی که یک هفته ست افتتاح شده! و عجیب هم خوب است. از بین تمام کتابها آن نثر لیلی و مجنون طور دیگری به دلم نشست از آنجا که یادآور روزهایی بود که با لیلا توی دبیرستان دقیقا همین کتاب را با همین جنس جلد و قطع از کتابخانه گرفتیم و نوبتی خواندیم و بعد خسرو وشیرین را و بعد پیامبر خلیل جبران را .... و بعد و بعد .... بعد رفتم و خودم را به یک شیرموز دعوت کردم و حین خوردن از نیمه جلد دوی مدار صفر درجه گذشتم... آخر سر هم یک بسته نان لواش گرفتم و رفتم خانه! خانه ای که ............ هیچ... ولش کن



پی نوشت: شده سوهان روحت یکی از همین نزدیکترینهایت باشد؟ شده آنی که داشتنش باید دوای خیلی دردها باشد بشود نمک زخمهایت یا حتی گاهی زخم زننده؟ شده با سماجتی عجیب تازه کردن زخمها را عجین لحظه هایت کند و از هیچ ابزاری دریغ نکند؟ دعا میکنم نشده باشد و نشود برایت....


۲ نظر ۲۸ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۴
افرا

. دوستی در صفحه فیس بوکش از رسم قدیمی زیبایی نوشته بود که گویا در منطقه یزد و کرمان و آن حوالی رایج بوده و خوشبختانه هنوز هم ردّی از آن در بعضی مناطق و مشخصا محمودآباد کویر یزد پابرجاست.

جریان از این قرار است که در زمانهای قدیم، قنات خشک شده را مردی می‌پنداشتند که باید زنش بدهند! زن بیوه خوشنامی از همان روستا انتخاب میشده و برایشان عروسی‌ای گرفته می‌شده با تمام اداب و رسوم. بعد از مراسم زن وارد قنات می‌شده و دور از دید دیگران برهنه در آب می‌رفته و به اصطلاح با قنات همبستر می‌شده است تا به اعتقاد خودشان قنات بارور و دوباره جاری شود. این عروسی معمولا اواخر اسفند و اوایل بهار برپا می‌شده است. روز بعد عروسی، عروس خانم از قنات بیرون می‌آمد و از آن پس مردم احترام ویژه ای به او میگذاشتند و بعضا خاله چشمه خطاب می‌شده و از آن پس از آب و محصول سهم میبرده است. از آنجایی که قنات هیچگاه زنش را طلاق نمی‌دهد دیگر آن زن نمی‌توانست ازدواج کند و تمام مردم آبادیهای اطراف برایش نفقه معینی تعیین میکردند و تا آخر عمر خوش و خرم به زندگیش ادامه میداده است.

این مطلب ظاهرا در کتاب سال های ابری علی اشرف درویشیان هم نوشته شده.

به نظر میرسد این رسم مربوط به مراسم ستایش آناهید/آناهیتا/ فرشته نگهبان آب در ایران باستان است.

مراسم عروسی قنات در فیلم "ایران سرای من است" ساخته‌ی پرویز کیمیاوی که در حال اکران در هنروتجربه است، به تصویر کشیده شده است.

در منطقه شهرسوخته سیستان نیز تعریف میشده است که در گذشته هرساله در روز خاصی دوشیزه ای را سوار بر اسب آذین بسته ای میکردند و به دریاچه میبردند و در آن شنا میکرد تا موعود زمان سوشیانت باردار شود. که البته پس از خشک شدن دریاچه این رسم منسوخ شده است.


پی نوشت: به قول دوستی در وضعیت کنونی به هزاران «بیوه خوشنام» جهت عروسی قنات ها و احیای چاه ها نیازمندیم!

۲ نظر ۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۲۵
افرا

"مدار صفر درجه" دستم بود. رسیده بودم به آنجایی که تیم براتعلی عکاس و دوستانش پای منقل از سیاست حرف می‌زدند و از اوضاع... و "احمد محمود" به دقت با اصطلاحات ویژه این صحنه، تبادل نظرهای حزبی و سر و کله زدن های پا منقلی با ساقی را نقل میکرد....

زن پرسید چه کتابیه؟ گفتم داستان! گفت هوووم، چون چندخطشو خوندم پرسیدم...  دختربچه سه ساله ش چنددقیقه پیش که گوشی دستم بود تو گوش مامانش میخوند که از این گوشیا بخر برام... وقتیم که گوشیو گذاشتم تو کیف و کتابو باز کردم میخوند از این کتابا برام بخر.... یهو تلفنش زنگ زد. گفت من ثبت احوالم!!! بی شناسنامه که نمیتونم کاری بکنم. اینا رو برین به اونی که شناسنامه شو معلوم نیس کجا گرو گذاشته بگین... من نمیدونم....

تلفنو قطع کرد و به خانم کناریش که مادر مجتبی خطابش میکرد گفت دیگه یاد گرفتم چیکار کنم. تاحالا نابلد بودم. جونمو روش گذاشتم. معلوم نیس واسه مواد کجا شناسنامه گذاشته، حالام یادش نمیاد... واسه آزاد شدنش اسیر شدم... چیکار کنم هرچی باشه بالاخره سایه سرمه! 

از میدان فردوسی رد میشدم، نزدیک ظهر بود و حداقل پنجاه شصت مرد حاشیه میدان به سمت پایانه روی جدولها نشسته بودند یا چندنفری پای درخت ایستاده بودند، جلوی پا یا در دست هر کدام، ابزار کاری! آفتاب ظهر داشت می‌گذشت و هنوز کسی برای کار سراغشان نیامده بود...

از اتوبوس پیاده شدم... نزدیک تقی آباد بودم که دختر جوانی صندلی ای روی پله های ساختمانی گذاشته بود و رویش نشسته بود، جلوی پایش دو تابلوی نقاشی و تعدادی زیورآلات دست ساز روی یک پارچه گذاشته بود و داشت برای آقای مسنی توضیح میداد که کار خودش اند...

وارد مدرس شدم، نرسیده به دادگستری ردیف تعدادی کتاب کنار دیوار بود، فواید گیاهخواری هدایت را دیدم و ایستادم... فروشنده ای پای کتابها نبود. چند لحظه ای به کتابهای کهنه و دلپسند پای دیوار نگاه کردم که پسر جوان عینکی با موهای فرفری به سمتم آمد و گفت در خدمتتونم...


و خلاصه خطبه نماز جمعه: هرکس کنسرت میخواهد از مشهد برود!!!!


پ.ن: و من همچنان جوانی هستم جویای کار.... 

۲ نظر ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۱۳
افرا

جمعه ی ساکت 

جمعه ی متروک

جمعه ی چون کوچه های کهنه،غم انگیز

جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار


جمعه ی خمیازه های موذی کشدار...

جمعه ی بی انتظار

جمعه ی تسلیم....

آه چه آرام و پرغرور گذر داشت

زندگی من چو جویبار غریبی

در دل این جمعه های ساکت متروک

در دل این خانه های خالی دلگیر

آه ، چه ارام و پر غرور گذر داشت ...


"فروغ فرخزاد"


۱ نظر ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۱۴
افرا

دلم فریاد می‌خواهد

ولی در سینه ام حبس است....


دلم خوابی طویل و خستگی آور 

دلم پرواز می‌خواهد....


۱ نظر ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۵۳
افرا

تنهایی وقتی که بر می‌گزینیش دریایی ست که در آن شنا میکنی... اما وقتی که به تو تحمیل میشود اقیانوسی ست که در آن غرق میشوی ... کشتی ای پر از همگان! یکی ناامید از آدمها خودش را به دریا می اندازد و شنا میکند.... یکی ناامید از همگان، آدمهایی را بر میگزیند و با قایق نجاتی میزند به دل اقیانوس... فکر کن که آن آدمها  هم تنهایی یا بی اویی را طلب کنند! اینجاست که او هم خود را به اقیانوس می افکند اما بی آنکه شنا کند... و غرق میشود... و تنهایی گاهی این است.


 که میتواند این آدم را احیا کند وقتی که موجها جسم بی نفسش را به ساحل پس میدهند؟

۱ نظر ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۳۲
افرا

از همه چیز با من حرف میزند، تمام احتمالات، حدسها، دغدغه ها، تخیلات، اتفاق ها... بقول خودش هرآنچه در ذهنش میگذرد را میتواند با من بگوید!

دیروز اما حرفهایش با یک سوال شروع شد. پرسید اگر زمانی که ازدواج کنی، همسرت بعد مدتی بخواهد با کس دیگری ازدواج کند موافقت میکنی؟! قاطعانه گفتم معلوم است که نه! این همان خط قرمز من است که چیزی شبیه خیانت معنا میگیرد، حتی اگر پنهانی نباشد و مثلا با اجازه صورت بگیرد.

گفت خب ممکن است توضیحش این باشد که با کسی آشنا شده که به زندگی اش رونق میدهد. گفتم خب اگر زندگی فعلی اش رونق ندارد به هر دلیلی و از حسش مطمئن است جدایی بهترین راه حل است. گفت خب فکر کن که زندگی با تو را بی رونق نمیداند اما آن فرد را هم میخواهد وارد کند. گفتم معنی این را نمیتوانم بفهمم. اگر به لحاظ فکری و شخصیتی آدمی ست که معاشرت با او خوب است چرا این در فضای دوستی و رفاقتی صورت نگیرد؟ غیر این است که فکر کردن به ازدواج فکر کردن به همان معاشقه است؟ گفتم یک مرد میتواند این را از سوی یک زن بپذیرد؟ گفت خب این که اسمش زناست! گفتم از فضای عرف و شرع بیا بیرون. اگر تو قائل به برابری هستی باید این را بپذیری که هرچقدر مرد مجاز به رابطه های جنسی دیگر است زن هم میتواند باشد! تنوع طلبی برای من قابل هضم و پذیرش نیست. این نیاز هم نیازی ست مثل باقی نیازهای زیستی. با یکسری تفاوتها که مثلا نوعی تعلق جزوی از آن است. رسید به آنجا که فکر کن انتخاب اشتباهی داشته اما وجدانش نمیپذیرد زنی را در جامعه بی سرپناه رها کند و از طرفی هم با او شاد نیست! گفتم هیچ بی سرپناهی ای بدتر از این نیست که هم نفس کسی باشی که قلبش با تو نیست. گفتم حتی زن ناباروری که با این قضیه بخاطر حق داشتن فرزند خونی برای مرد موافقت میکند قلبا راضی نیست. ته دلش حسرتی می‌ماند....۱ 

احتمالات زیادی را سرهم کرد که در یکی از آنها بالاخره من بگویم اینجا امکان پذیر است. اما من مصمم سر حرفم بودم. گفتم تو آزادیهایی که من در زندگی مشترک بصورت دوطرفه قائلم را میدانی، همچنین ردّ محدودیتها را. جمعهای مختلطی که با آنها سر وکار دارم را هم میدانی،در جریان رابطه هایم هم هستی. ازدواج از نظر من بعد قراردادی را هم در کنار سایر بعدهایش دارد. قراری که دو طرف باهم میگذارند. اگر تعهد برای دو نفر در محدود بودن حتی رابطه های کلامی تعریف میشود هردو باید مقید به آن اصل بمانند. اگر تعهد فقط در منع گرایش جنسی ست هم باز باید مقید باشند... تعاریف باید واضح مطرح شود و برای هردو به یک میزان الزام اور باشد. در عین اینکه در ازدواج فردیت باید حفظ شود، حریم خصوصی، رابطه های شخصی، علایق و آرزوهای فردی و ... باید به رسمیت شناخته شود اما آنچه که بر سر ان قرار گذاشته میشود خط قرمزی ست که اگر قلب یا ذهن زمانی به عبور از آن کشش پیدا کرد، جدایی انتخاب عاقلانه تری است! زن هم نباید شخصیت آنچنان سست و وابسته ای داشته باشد که جدایی برایش مساوی رهاشدن و بی سرپناهی و بی سایه‌گی باشد.۲ 

اینکه به مرد متاهلی فکر میکرد و همین باعث گفتن این حرفها شده بود را نمیدانم با هشتک #زنان_علیه_زنان به کار ببرم یا اینکه حتی میگفت یک روز دررهفته به داشتنش هم میشود راضی شد!!! گفتم کاری ندارم به سارتر و سیمون دوبوار و آزادی زندگیشان، اما قیاس و الگو سازی در شرایطی که در جامعه ای رشد کرده ای که عرفش سهم بالایی در ساختمان احساسی و شخصیت تو دارد چندان درست نیست. 

شاید بخشی از حرفهای من از اصل ذهنی همیشگی ام بر آمده نسبت به کنترل احساس و انتخابی بودن عشق ورزی، که ممکن است منجر به کاستن از درک شرایط برخی آدمها شود... اما چه کنم دیگر.... "ما نیز مردمی هستیم"



۱. فکر کن به ناباروری هایی که به دلیل ضعف مرد وجود دارد و حق تجدید فراش که وجود ندارد برای زن، جدایی به این دلیل هم که از سوی عرف سرکوب شده ست و انتخاب فرزندخوانده براحتی انجام میگیرد یا بدون فرزند ادامه میدهند... اما فکر کن به زندگیهای متلاطمی که نقص زن در میان است.

۲. ازدواج با هدف رفع احتیاج شکننده ترین نوع انتخاب است. اینکه تو امنیتت را، یا تامین معاشت را در زمان تنهایی نتوانی تامین کنی و بقولی از پس خودت بر نیایی دلیل درستی بر میل به داشتن همسر نیست. حتی دختران بسیاری که در پی رسیدن به آزادی نداشته‌شان در تجرد ، دست به انتخاب میزنند هم دلیل اشتباهی دارند ، هرچند که با شرایط جامعه سنتی و محدود ما اغلب چشم پوشیدنی نیست.

۱ نظر ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۱۴
افرا

بوی اسپند پیچید توی خانه... راه می‌رفت می‌گفت "آی خداجان شکر" ...شکرش را فریاد میزد...

ناراحت بودند و عصبانی، خشمی فروخورده از روزگار و آدمهاش...روزهای رخوتناکی بود...

یک کاسه پفک و یک جعبه گذاشتم جلویشان با چای و کیک...جعبه سبک بود چون فقط حاوی یک خبر خوش بود... نویدِ امید دوباره...

خبر خوش را که خواندند ذوق کردند... شکر کردن... قدم خیر طلبیدند...

وسط هجوم بداقبالی ها و بی مهری ها چند لحظه ای آرام شدند... و امید شاید چراغی روشن کرد، چراغ امکان روزهای بهتر....


 ذوق این روزهای خودم هم توام با مرور غم و خاطره است... اما شکر... شکر که با هرچه میگذرد نفس تازه می آید به امید دنیای بهتر.... 

۴ نظر ۱۸ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۴۶
افرا

برایم این متن را فرستاده بود و آخرش نوشته بود: "دلم خاست این پیام رو برات بفرستم، نپرس چرا که تو خود جواب هر چرایی"


*من هرگز بلد نبودم معشوقه ی خوبی باشم ، چون معشوقه های خوب مدام ناخن هایشان را سوهان میکشند و با لاک های رنگی تزئینشان میکنند ،حواسشان به پوست دستشان هست که مبادا زبر باشد و خشک ، من اما ناخن های یکی درمیان کوتاه و بلندم را هرگز سوهان نمیکشم ، حتی گاهی که یکیشان میشکند خودم را لوس نمیکنم و ناراحت نمیشوم ، اضافه هایش را با ناخن گیر میگیرم و بی تفاوت منتظر بلند شدنش می مانم!!

خب معشوقه ی خوب نبودن از همین چیزها شروع میشود دیگر ، از بلد نبودن خیلی کارهای دخترانه و ظریف !! مثلأ فکر کن بلد نباشی جوری خط چشم بکشی که به صورتت بیاید ، فقط محض تنوع یک خط کج بیندازی پشت چشمت و ریملت را جوری بزنی که مژه هایت بهم بچسبد و حوصله نداشته باشی جدایشان کنی !! مدام ماسک های جور واجور  روی صورتت نگذاری و نگران ریزش مژه و ابروهایت نباشی !

اسم عطرهای مارک و برند های مختلف را بلد نباشی و عطر ساده ی قدیمی ات را بزنی و عین خیالت هم نباشد !!

راستی یک چیز مهمتر هم وجود دارد ، اینکه بلد نباشی غذایت را اضافه بیاوری و نصفه نیمه رهایش کنی ...!

اصلأ شاید یکی از ویژگی های بارز معشوقه های خوب باکلاس بودن باشد ، اینکه خاکی نباشند و لباس های اتو کشیده و روشن بپوشند ، آرام صحبت کنند ، آرام بخندند ! وقتی آفتاب افتاد توی چشمشان عینک بزنند و بعد که آفتاب رفت عینک را بگذارند روی موهای مرتب و صافشان !!

نه مثل من که آفتاب را برای روشن تر شدن رنگ چشمانم دوست دارم و عینک های آفتابی أم گوشه ی خانه خاک میخورد مثل انگشترها و دستبند های مانده در صندوقچه ی کوچکم!

من معشوقه ی خوبی نیستم چون حرف های عاشقانه أم کم و کسری زیاد دارد و خیلی چیزها همیشه کنج گلویم قایم میشود که شیشه ی خاص بودنم نشکند ! 

اصلأ خوب یا بد چه فرقی میکند ، خاصیت آدمها همین است ، بعضی ها بلد هستند معشوقه باشند بعضی ها نه !! اما نابلد ها ، هم خصوصیات مخصوص خودشان را دارند ، ذوق کودکانه و بیخیالی ، خنده های از ته دل و گریه های سریع...سورپرایزهای کوچک و بدون دلیل ، گاهی هم پرخاشگری های از سر دلتنگی و غم .نابلد ها رفتارهای عجیبی دارند !

.....

من  معشوقه ی خوبی نیستم اما یک نفر 

من را با تمام نابلدی هایم

خیلی دوست دارد ... خیلی !!

(نازنین عابدین پور)*


پی نوشت: برای هرکسی چیزهایی به یاد دیگران می‌آورندش، برای من هم این چیزها ... ما نیز مردمی هستیم :-)


۰ نظر ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۱۲
افرا

جدایی قطعی بود. اما انگار جدایی اسناد حالا حالاها قرار بود مثل افساری بر گردنش باشد! تعهد قلبی ای وجود نداشت، هیچ دیداری، هیچ تلاشی برای فرصت دوباره یا اصطلاحا آشتی ای ... فقط خیره شدن به تقلا و تقابل جاری در دو جبهه ... همه راضی به جدایی اما ناراضی از این رضایت!!! انتظار معجزه شاید! که زمان کاری بکند! اصلا برگردد به عقب ... اما هیچ نشد ... وبعد تعویقی طولانی مدت بالاخره آن برگه ها امضا شد ...

در آن مدت تعویق در رفت و آمدهایش کسی در دلش نشسته بود، اما نمیتوانست قدمی پیش بگذارد! چون این عملا به معنای تجدید فراش بود!!! وقتی هنوز اسم دیگری در شناسنامه اش بود... اسمی که حتی یک روز هم با او زیر یک سقف نفس نکشیده بود که بتواند نام همسر را بر او بنهد.... اما بهرحال او یک مرد متاهل نامیده میشد... و در همان گیرودار روزهای نهایی جدایی، اویی که در دلش نشسته بود، کس دیگری در دلش نشست و آشیانه ای برای خودش و دلدارش برگزید!

میدانی تلخی کجاست؟!

اینکه حسرت باقی بماند و بس! حسرت از کجا پیداست؟! از اینکه باز او تن به یک ازدواج نادرست مصلحتی داده باشد... و گاهی در میان مرور خاطراتش اسم او به طور ویژه بر زبانش بلغزد...

مثلا از یک خاطره طبیعت گردی که حرف میزند بگوید: "همه بودند... میترا هم بود..."

تلخ است... نیست؟ تلخ است که فکر کنی به اینکه چرا برای بعضی آدمها ناکامی اینچنین تکرار میشود؟ دلت میسوزد... خیلی میسوزد....

.

.

.

چطور از این چیزها حرف زدم؟ دوست دیگری یک پست یک کلمه ای در فیس بوکش نوشته بود: divorce ... من چیزهایی را میدانم که او نمیداند که میدانم.... امروز برایم نوشت اتفاقات خوبی در هفته گذشته برایش افتاده که شرایطش از این به بعد بهتر میشود! من میدانستم آن اتفاق خوب چیست، اتفاقی ست که ظاهرش هنوز برای غالب جامعه ما یک عیب محسوب میشود و نه یک اتفاق ... اما بهرحال برایش خوشحالم ... کاش لااقل او خوب انتخاب کند... این دفعه به کامش باشد ...

۲ نظر ۱۶ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۰۶
افرا

همین زمستان پیش بود.... دقیقا نیمه زمستان... جمعه روزی بود و در میانه روز، پایم را که از حمام بیرون گذاشتم پاکت را روی میز دیدم! بعد چندروز تأخیر هدیه دوست رسیده بود! هدیه ای که تصمیمش از پی دیدن اشتیاق من به داشتن کتابی که در شهر خودم نبود، بر آمده بود؛ بی هیچ مناسبتی... و جمعه را برایم دل انگیزتر کرد و دوست را عزیزتر...


فیس بوک هرروز کاملتر و جذاب تر میشود. یکی از مشخصاتش که برایم دلپسند است یادآوری خاطرات است. بی آنکه از او بخواهی گاه گاهی سربرگ صفحه ات می‌نویسد که یک سال پیش، دو سال پیش، سه سال پیش، این را نوشته بودی، این عکس را گذاشته بودی، این حس را داشتی، اینطور فکر میکردی.... یادآوری دو شب پیشش چند شعر از شیرکو بیکس بود که دو سال پیش، زمانیکه هیچ کتابی از او نداشتم در فیس بوکم نوشته بودم... دیروز هم سامان رسول پور یادداشت مفصلی در موردش نوشته بود... در ادامه با دیدن چند پیج دیگر که از شیرکو یاد کرده بودند، من که خاطره هدیه گرفتن کتاب او در ذهنم مرور میشد متوجه شدم سالگرد درگذشت اوست... آن موقع اینجا چیزی ننوشتم هرچند که حس شوقم را به قلم آورده بودم... حال می‌نویسم...

 به قدردانی مهرهایی که نگاشته میشود و مهرهایی که ورزیده می‌شود:

راه گریزی نبود

عشق آمد و جان مرا

در خود گرفت و خلاص!

من در تو

همچون جزیره‌ای خواهم زیست...

"ماموستا شیرکو بی‌کس"

۲ نظر ۱۵ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۸
افرا

با اشتیاق چیده بودمشان... اما به در خانه اش که رسیدم پژمرده بودند... خواستم همانجا بریزمشان دور اما دلم نیامد. توی آسانسور هی تکان تکانشان دادم که بیدار شوند اما نشدند.... در را باز کرد و بوسیدمش و گل را دادمش با شرم از پژمردگی.... با ذوق گفت عیبی نداره میذارمشون تو آب ..... داشتیم حرف میزدیم که از گوشه چشمم تلألو زرد رنگش شانه هایم را تکان داد... برگشتم.... باورم نمیشد اینها همانهایند.... زنده شده بودند به طراوت همان دو ساعت پیشی که در باغچه پیش خاک بودند....

به پژمردگی هایی فکر میکنم که ازشان حرف زدیم.... و به نفس گل داوودی.... و به اینکه آدمها هم طراوتشان را باز پس میگیرند... میشود که بازپس بگیرند... 

توی آب بگذاریم پژمردگی ها را ...

۳ نظر ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۰۷
افرا

یک جمله از مارکز فرستاد "اینکه چند سالت است سن تو نیست. چند سال را احساس میکنی؟ این سن توست"

و بعد نوشت تو چند سالته؟ نوشتم من جنینم! یک عالمه شکلک متعجب فرستاد و نوشت من90. پرسیدم به اندازه 90 سال تجربه داری؟ نوشت نه ولی به اندازه 90 خسته م. بی فردام... نوشتم من به اندازه سنم تجربه ندارم...اصلن انگار به دنیا نیومدم. به اندازه جنین پر از خلأم... باید زاییده شم!! نوشت زایش بهتر از زاییدنه.درد نداره....نوشتم چرا بابا... وقتی آدم حافظه داره دردش تو ذهن میمونه.ولی اگه وسط زندگی زاییده شه میارزه. نوشت شاید....... 


۱ نظر ۱۲ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۳۰
افرا

باید مهلا رو ببینم.از بعد عروسیش قرار بوده برم پیشش اما نشده. یک سال گذشته و بالاخره میخوام برم خونه ش...

باید با فرشته دوباره بریم همدم... هفته آینده قراره بریم...

باید بهارو توی دانشگاه ببینم و با هم فیلم رد و بدل کنیم بعدم میخوایم بریم کوچه سرشور... یه فلافلی سلف سرویسم تو چارچشمه پیدا کرده اصرار داره بریم... یه شعبه از "مامان جون" تهرانه... تو مشهد این سبک تازه راه افتاده! مث فلافلی تو فیلم "ابد و یک روز"

باید فاطمه رو هم ببینم. اولین هم نیمکتی من تو اول راهنماییه. درواقع اولین دوست بعد از قرار گرفتنم تو فضای جدید و دور از خونه بود. شماره شو نداشتم. آخرین باری که ازش خبر داشتم داشت کارشناسی فلسفه میخوند. روزی که تو تلگرام پیام داد چندبار تو عکساش گشتم تا شناختمش... کلی فرق کرده. یه حسین کوچولو هم داره... قراره همو تو پارک ببینیم...

باید مهسا رو هم ببینم. همونی که تو اتوبوس باهاش آشنا شدم. خیلی اصرار داره ببیندم....

آمنه رو هم باید ببینم. یه کتابم دستشه... کتابایی که اون روز خرید و بخاطر مخالفتای مامانش و واکنشهاش خونه نبرد هم دست منه. حالا از مامانش جدا شده و وسایلاشو برده واحد بغلی... پیام داده که حالا کتاباشو میتونه با خیال راحت بذاره جلو چشمش...


منتظر خبر جایی هستم که برای کار رفتم. خوشبینانه فکر میکنم نهایتا یک هفته بعد تکلیف مشخص میشه. و فکر میکنم در این صورت زمان برای این بایدهای دوستانه کم دارم و باید همه شو تو یک هفته جمع کنم...

سرم شلوغه! اینا همه شو بذارم کنار سه پیشنهاد تئاتر از سه سوی گوناگون! که یک سوی اون رو بسی بسیار دوست دارم برم اما بخاطر ساعتش معذورم!



چندروز پیش که یهو خودمو رو نیمکت ایستگاه اتوبوس پیدا کردم در حالیکه ساعت هشت و نیم بود و من بیکار بودم! بخاطر اینکه از شیش زده بودم بیرون بهر امیدی و فکر میکردم روز شلوغی خواهم داشت اما به در بسته خوردنها باعث شده بود همون اول صبحی حیران و سیران بمونم تو خیابون! فقط به بهار زنگ زدم که بیا پیشم. کار داشت! نیومد! روز بعد زنگ زد معذرتخواهی و گفت کارایی که بخاطرشون دیروز پیشم نیومده بود هیچکدوم راه نیافتاده بود و همه ش فکر میکرده بخاطر من بوده و وجدانش از دیروز قلقلکش میداده! با شیطنت گفتم وجدان تو قلقلکت میده که بخندی؟ همینه اثری نداره... وجدان من همه ش سقلمه میزنه و ناخونم میکشه :|


یه مصاحبه کوتاه از تارکوفسکی دیدم که توش میگفت از تنهایی فرار نکنید! این یه ضعفه که شما از تنهایی احساس ضعف کنید و حوصله تون سر بره...


به روزهایی فکر میکنم که جهانم خالیِ خالیه انگار.... و به لحظه های تنهاییم فکر میکنم... به اینکه تنهایی های غم انگیزی دارم؟ نه واقعا... تنهایی های من از هر جنسی رضایتبخش بوده برام... همین چندروز پیش در پی یک ناکامی که بغض و اشکم در راه بود رفتم توی پروما... یه چرخ زدم و برگشتنی یه چاکلز پنیری خریدم و تو راه خوش خوشان خوردمش و انگشتای نارنجی شدمو مکیدم.... یه دهن کجی به دنیا که "روزِ منم میرسه.... حالا میبینی"  لحظه های غصه دارم هم  که چه فکری و چه فیزیکی تنها میکنم خودمو خالی نیست... فکر هست. موسیقی هست. نوشتن هست. فیلم هست.کتاب هست... کشوی به هم ریخته هست... و شیشه لک شده فر هست... سینک ظرفشویی زرد شده هست....... تهِ تهشم خوااب هست... اشک هست....


و باز به این فکر میکنم که این بایدها برای فرار از تنهاییه؟ و جواب خودمو میدم که نه! تو تنهاییهای بدی نداری. اما تو آدمهایی رو دوست داری. آدمهایی رو که دیدنشون و بودنشون به انتخاب خودته و خوشایندته. پس به موازات هم باید این دو لحظه رو حفظ کنی. فردیت ارزشمنده. قطعا باید تنهایی های پخته تر و بهتری رو ایجاد کنم.... و در کنار فردیت،رابطه ها هم بخشی از رشد شخصیت رو به عهده دارند. دوستان خوبی دارم.... واقعی ها... مجازی ها... 

۲ نظر ۱۲ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۲۹
افرا