افرا


- داستان ابتدا در دهه سی و مشخصا حدود سالهای ۱۳۳۸ را روایت میکند و با ماجرای قتل یک سروان آمریکایی توسط گروهبانهای یک پایگاه نظامی و بعد محاکمه و تیرباران ۱۴ نفر و حبس ابد مترجم او آغاز میشود و سپس با حدودا هفده سال وقفه به روزهای انقلاب و آزادی زندانیان سیاسی میرسد. با قرار گرفتن مترجم پس از آزادی در جریانات انقلاب، تصویر قابل لمسی از فضای آن روزها منتقل میشود.

- روایت داستان در این کتاب بین شخصیت ها دست به دست میشود، یعنی در تمام طول داستان شما با یک راوی مواجه نیستید؛ بلکه داستان به بیانهای مختلف و حتی گاه از طریق نامه روایت میشود و در هر بخش خواننده با یک مهره گم شده و نقطه تاریک مواجه میشود که هر راوی قسمتی از پازل را تکمیل میکند.

- نویسنده با زیرکی نوعی انطباق بین شرایط پیش و پس از انقلاب به تصویر میکشد. و به نوعی شکوه و پاکی را در همان تب و تاب انقلاب میداند و تکرار و همانندی نظامها هر چند در قالبهای دیگر به رخ میکشد. 


۰ نظر ۱۴ تیر ۹۵ ، ۱۶:۱۶
افرا

مهمان برنامه احسان علیخانی، زن و شوهری بودند که دست برقضا بخاطر فرزند یک ساله شان گذرشان به پزشک میافتد و آزمایش خون، آزمایش نوعی از کمخونی را نشان میدهد که باید مستقیما از پدر یا مادر به فرزند منتقل شده باشد، با اولین بررسی ها و کنار هم قرار دادن گروه خونی والدین و فرزند وضعیت مشکوک بنظر میرسد، پزشک محترم از آقا میخواهد که پزشک را با خانم تنها بگذارد، خانم حیرت زده میشود! میخواهد که هر حرف و حدسی هست پیش همسرش مطرح شود و حدس این بوده: این فرزند، فرزند شما نیست! ممکن است مشکل از خانم بوده باشد، ممکن است در یک وضعیت غیرعادی اتفاقی افتاده باشد مثلا بیهوشش کرده باشند و ممکن است که بچه در بیمارستان عوض شده باشد.... 

تصمیم به آزمایش ژنتیک گرفته میشود، اول از مرد که پس از یک ماه مشخص میشود بچه هیچ ربطی به او ندارد؛ بعد زن آزمایش میدهد و پس از یک فاصله یک ماهه دیگر مشخص میشود که بچه به زن هم هیچ ربط ژنتیکی ندارد. و نتیجه حدس آخر است، بچه، بچه ی هیچ کدام نیست، با تشکیل پرونده و مراجعه به علوم پزشکی و پیگیری و تحقیق بالاخره خانواده ای که نوزادشان در بیمارستان با این زن و مرد عوض شده پیدا میشوند؛ 

حالا با دو نوزاد مواجهیم و دو پدر مادر؛ پای انس میان است و پای خون... تعلق را هر دو ایجاد میکند؛ هم اینکه خون تو در رگهای کسی جریان داشته باشد، هم اینکه کسی در آغوش تو نفس کشیده باشد و از عصاره جانت چشیده باشد. 

سخت است واقعن... با اینکه هر دو پدر و هردو مادر و هردو نوزاد یک سال و نیمه به مدت یک هفته در کنار هم بودند تا بچه ها به آغوش جدید عادت کنند، اما این نمیشود؛ چون پدر و مادرها هم حتی به رهایی از آن یکی نوزاد عادت نمیکنند، بچه ها پس از جدایی از مادر اشتباهی تا روزهای متمادی غذا نمیخوردند، مادرها و پدرها دلتنگ آن یکی میشدند....


اینها همه یک طرف قضیه، طرف دیگر آن دوماه فاصله تا جواب آزمایش ژنتیک طرف دیگر... به روزهای سنگینی که برای آن زن گذشت فکر میکنم، به نگاههای پر از حرفی که به او دوخته میشد، به سکوتهای خفه کننده، به شکی که فضا را به بوی خود آغشته کرده بود... 

و

به اینکه چرا باید اولین احتمال بک پزشک این باشد؟ اشتباه در جامعه پزشکی درصدش پایینتر است تا اشتباههای اخلاقی خانواده؟ چرا بنیان یک خانواده به همین راحتی قلقلک داده میشود، لرزش ستون اعتماد چرا اینقدر ساده است؟ چرا زن باید برای اثبات خودش به همسرش درخواست آزمایش ژنتیک بدهد؟ چرا مرد در کنار همسرش برای اثبات به پزشک این درخواست را نکند؟ چرا اصلا اول از زن آزمایش نگرفتند؟ چرا اعتماد -واژه به این مهمی- اینقدر راحت معنای وارونه میگیرد؟ چندروز پیش شخصیت یک فیلم را دیدم که داشت جلوی مخاطبش بال بال میزد که وقتی اعتماد هست، یعنی هست... دیگر ثابت کردن و قسم خوردن بی معناست.

واقعن چرا به وقت پیمان -هر پیمانی- فکر نمیکنیم وقتی اعتماد هست یعنی هست و در سایه آن هر تردیدی رنگ می‌بازد. 


پی نوشت: فکر میکنم بایرام خندوانه بزودی ازدواج کند ;-) ;-)

۱ نظر ۱۱ تیر ۹۵ ، ۱۴:۰۰
افرا

میگفت وقتی تجربه حضور آدمی را در زندگیت داری که همه جوره قبولش داشتی و حس رضایت عجین لحظه هایت بوده، نباید بعد او به کمتر از او رو بیاوری... میگفت اصلا آدم ناخواسته کشیده میشود به شبیه های به او...

فکر میکنم همین است. وقتی کسی از دری وارد میشود که بخاطر رسیدن به آن باید یک چرخ کامل دور خانه وجودت بزند و تمام پرچین ها و پنجره ها را از بیرون برانداز کند، فکر میکنی پس راه ورود به درون تو راه پنهان و دور از چشمی نیست! اگر بود که پس او چطور آمد کوبه همان در را به صدا در آورد؟ فکر میکنم او برای اثبات امکان همین بود که آمد. که ناممکن در نظرم جلوه نکند اینکه کسی از راهش میتواند بر من گذر کند و شاید بماند! اینکه پناه نبرم از ناامیدی به جلوه هایی خلاف دنیای ذهنم...

ساده تر بگویم اینکه کسی بی مناسبت و بی موضوع همقدمت نشود در جستجوی لذتی که از علاقه نیست و از عادت است... بلکه اشتراکاتی بکشاندش به سمت بیشتر شناختنت آن هم پله پله ... وقتی تجربه چنین کسی را داشته باشی، نمیتوانی قانع شوی به اینکه یکی از راه نرسیده برایش "تو" شوی و ادعاها و تقاضاهایی حیرت آور بشنوی که یقین داری بی پایه اند. چون چیزی از تو نمیدانند...

راهش در ذهن من این است، شیفتگی یا کنجکاوی رفتاری اگر نسبت به شخصی پیدا شد، منتظر اشتراکاتی باشی که بهانه صحبت باشد، بهانه تبادل فکر، و بشناسی... بیشتر و بیشتر... و در مسیر شناخت است که سبک رابطه مناسب خودش را نشان میدهد. اینکه دو آدم میتوانند رفیق باشند، شریک علمی باشند، همکار باشند، دوستی در حد محافل و همراهی های فرهنگی یا ورزشی باشند، یا شریک احساس هم باشند...


پی نوشت: منظورم از لفظ "تو" صمیمیت کلامی ست، و زمانی را منظورم است که ثیش از موعد پدید بیاید؛ والا صرف تو گفتن چیز عجیبی در روابط نیست و از نظر خودم چیز عجیب یا بدی نیست!


بی ربط نوشت: 

۱.حس میکنم تمام پیچ و مهره های تنم شل شده اند. نیاز به روغن کاری دارند. تق و توق میکنند! کتفم هم به این ماجرا اضافه شده. به اضافه درد عجیبش. کیفم مدتی ست که خیلی سنگین میشود. بند بلندش را وصل کرده ام و بجای ساعد به شانه ام می آویزم. اما این که کتف چپ است که درد دارد...

۲. غیر صدای خسرو شکیبایی صدایی نیست که دکلمه اش را در هر زمان نوازش گوشم باشد. چند ترک دکلمه از کتاب شعر کردی چیکسای با صدای خود شاعر، حسن روشان هم هست که خیلی دوستش دارم، اما قطعا قابل تجویز برای غیرکردزبان نیست. علاوه بر اینها یک صدای دیگر هم هست که صدایش روی دکلمه کردن شعرهای خودش خووب می‌نشیند: علیرضا آذر ... دکلمه دنیایی دارد برای خودش، غافل نمانید ازش.


۰ نظر ۰۹ تیر ۹۵ ، ۱۹:۲۵
افرا

به تو گفتم بمان... و بر مرداب این برهوت موج باش... امید تک درخت همسایه ی مرداب باش... افرایی که ساحل دریا ریشه هایش را پس زد اما باز دلش به موجی که رفیق روزهایش بود خوش بود... گفتم بمان و موج این مرداب باش... .

۰ نظر ۰۸ تیر ۹۵ ، ۲۲:۴۴
افرا

.... و بعد آدم آرزو میکند که ای کاش به جای شش یا هشت یا ده ساعت، بتواند بیست و چهار ساعت بخوابد، چون که خواب لطفش از بیداری بیشتر است. در بیداری هیچ چیز نیست، در حالی که در خواب، حتی اگر کابوس هم باشد، باز چیزی هست. یعنی چیز بد و چیز خوب، به مراتب بهتر از چیز حد وسط است. برای من زندگی شده بود تکرار یکنواخت عذابی بی حادثه. ای کاش یک بازویم را از دست می‌دادم تا یک مونس پیدا میکردم. سلول انفرادی بدترین شکنجه‌ی عالم است.

در سلول میدویدم ، درجا، تا خسته شوم و بتوانم بیشتر بخوابم تا در خواب کابوس ببینم و از کابوس بزرگتر یعنی بیداری خلاص شوم. از پشت گچ دیوار سعی میکردم مجموع اجرهایی را که در ساختمان سلول به کار رفته بود تخمین بزنم و بعد مجموع آجرهای زندان و آجرهای شهر و مجموع آجرهای کشور، کشورها، قاره ها و کل کره ی ارض را، میخواستم از ارقام نجومی که به این طریق به دست می اوردم بالشی برای چند ساعت خواب تعبیه کنم. کتابهایی را که خوانده بودم، دوباره در ذهنم میخواندم، صفحه به صفحه و فصل به فصلشان را؛ تعداد کلمات هر صفحه را میشمردم، و تعداد کلمات کل کتاب به دست می آمد، و بعد تعداد صفحات و کلمات کتابی دیگر؛ و تعداد کلمات آن را به تعداد کلمات کتاب قبلی و کتابهای قبلی اضافه میکردم و بدین ترتیب نتیجه میگرفتم که من باید دقیقا ششصد و چهل میلیون و سیصد و نود و چهارهزار و نهصدونودویک کلمه خوانده باشم. خوب، مجموعاً چند کلمه در عمرم به کار برده بودم؟ تعداد کلمات یک روزم را حساب میکردم، ضرب در تعداد روزهای زندگیم میکردم، و به این ترتیب می‌دیدم که چندان هم بد نبوده، چون میلیون‌ها کلمه در عمرم به دیگران گفته بودم. و حالا دیگران چند میلیون کلمه به من گفته بودند؟ و اصلاً همه مردم دنیا در روز چند میلیارد کلمه ردوبدل می‌کردند؟ دقایق و ثانیه های عمر همه مردم دنیا چقدر بود؟ چندکیلومتر انسان در دنیا وجود داشت؟ چندکیلومتر درخت؟ چندکیلومتر شعر، چندکیلومتر فلسفه، چندکیلومتر خیال، چندکیلومتر عشق؟ 

و خستگی بالاخره می آمد ...


به این نتیجه می‌رسیدم که وقتی انسان مصاحب ندارد، خسته نمی‌شود. این حتی کار دویدن و ورزش کردن نیست که انسان را خسته میکند. انسان موقعی خسته می‌شود که در کنار دیگران کار کند، بدود، ورزش کند. خستگی فقط مسئله جسمانی نیست، مسئله ای اجتماعی هم هست. انسان‌ها همدیگر را خسته میکنند و این خستگی نعمت بزرگی ست.  مثل خستگی شمردن ساعات زندگی آدمها نیست؛ انسان وقتی که ماشین می‌شود، خسته نمی‌شود؛ بلکه مثل ماشین خراب می‌شود. خواب سلول انفرادی، خواب ناشی از خستگی انسانی نیست، خواب خراب شدن یک ماشین است.

در سلول انفرادی بود که فهمیدم آدمها، حتی زشت ترینشان، حتی ظالم ترینشان، برای آدم غنیمتی هستند...


(رازهای سرزمین من- رضا براهنی- جلد اول- صفحه ۴۰۳ و ۴۰۴)


درباره کتاب: کتابی دو جلدی، ۱۲۶۲ صفحه، مربوط به دهه سی و حضور مستشاران آمریکایی در ایران و  مشخصا سال ۱۳۳۸ و جریانات اردبیل و تبریز و فضای آکنده از فساد و تحقیر و شکاف عمیق محلی ها و بیگانگان حاضر. 


۱ نظر ۰۸ تیر ۹۵ ، ۱۴:۳۲
افرا

به سمت آسانسور رفتم که برچسب روی کلیدش میگفت باید از پله ها بروم. به طبقه چهارم رسیدم و تعداد جوانهایی که از یک در خارج شدند بهم فهماند واحد نوزده همان در است. خیلی که بگیریم کلش پانزده متر بود که با پارتیشن دو قسمتش کرده بودند. داشتم فرم را پر میکردم که همینطور پسرهای جوان می آمدند و چون جا نبود می‌ایستادند با فرم پر شده در دستشان. پریشانی را در چشمهایشان می‌دیدیم... روزه نبودم که ضعف کنم، اما تمام پله ها را با پای لرزان برگشتم.... 

حرفهای آن دوست آقا در دانشکده توی سرم بود که میگفت دعا کن پدرت همیشه سلامت باشد، قناعت کن اما تن به این بیگاری ها نده! مبادا با فوق لیسانس بروی تسلیم چنین شرایط کاری شوی! و نمیدانست قناعت خصلت من است و بخاطر زیاده خواهی نیست که پی شغلم، روحیه ام هلم میدهد به سمتی که در زندگی مالیم سهیم باشم و نه یک مصرف کننده صرف. همین بود که از همان دوره کارشناسی با وجود مخالفت خانواده و برخوردای از حمایت مالیشان، به کار دانشجویی و تجربه بسیار کارهای پاره وقت مشغول شدم.

نزدیک ایستگاه اتوبوس تیتر مجله همشهری ماه برایم چشمک زد... افسوس خوردم برای تمام انگشتانی که بیکارهای مملکت را میشمرند و شاید هم نمیشمرند و فقط یک عدد تحویل میدهند بدون هیچ راه حلی! البته یک راه حلش را چندروز پیش یکی از مسوولین نهاد ریاست جمهوری به دوستم که با اصرار و.پیگیری وقت مصاحبه گرفته بود ارائه کرده بود. باز برجام را بهانه کرده بود و گفته بود فکر کردید چرا تحصیلات تکمیلی انقدر آسان شده؟ این کار را کرده ایم که سر جوانها گرم شود تا بعد ببینیم چه میشود!  

بعد آیا آنی که دستمزد صدمیلیونی میگیرد یکبار هم به حق بودن این رقم فکر میکند؟ کسانی که این رقم ها را میپردازند و کسانی که شکاف ها را میبینند یک بار هم به جوانی فکر میکنند که درس میخواند و بعد صرف زمان و هزینه بسیار با هیچ فرصت شغلی درخوری مواجه نمیشود؟


یاد موسسه بزرگی افتادم که چندروز پیش برای کار به آنجا رفته بودم که بخاطر شهرتش انتظار میرفت خیلی کاردرست باشد. اما خب وارد که شدم از کار درستی فقط تعدد صندلی های بزرگ مدیریتی برای تمام پرسنل چشمم را گرفت! همیشه از مجموعه هایی که این همه خانم در آن مشغول باشند کناره گرفته ام بخاطر جریان داشتن تعاملات و روحیاتی که با من بیگانه ست. بهرحال سعی کردم پیشاپیش قضاوت نکنم و فرصت فرم و مصاحبه را از خودم نگیرم. فرم را دادند پر کنم و منتظر باشم صدایم کنند! دختر جوانی مسوول مصاحبه بود! از آن چهره های کپی شده و آشنای جامعه با موهای بلوند! نیم ساعتی گذشت و خبری نشد! به دختری که فرم را داده بود اشاره کردم و سری تکان داد که یعنی الان! چندنفری با لیوانهای چای و نسکافه رد شدند و رفتند اتاق پشتی! صدای خنده های بلند می آمد.توی فرم سوال های مختلفی بود، نوشته بود نکته مثبت و منفی خود را بگویید، مثبت را نوشتم صبر و حوصله بالا! منفی را نوشتم تاخیر و دیر رسیدن! تعریف دیسیپلین و تعامل و پرزنت کردن را خواسته بود! اولویت های کاری را پرسیده بود. و تعریف مشتری مداری را خواسته بود! بزرگ  نوشتم احترام به وقت مراجع و اولویت بخشی به او... بعد هم بلند شدم و بدون حرفی از در رفتم بیرون.



دوستی چندی پیش وقتی داشتیم از دوست مشترکمان که فرد عالم و پرمعلوماتی ست و بهتر از خیلی اساتید میتواند فلسفه را و تاریخ فلسفه را درس بدهد و در آن کاوش کند حرف می‌زدیم، که با این سطح دانایی و استعداد به چه شغلی مشغول است. دوستم داشت از بی عدالتی افسوس میخورد. من هم که اخیرا از هر راه حلی از سوی مقامات ناامید شده ام و گشایش این گره را ناممکن میبینم گفتم اینها که میگوییم همه واقعیت است، واقعیتی که انگار تغییر پذیر نیست. بیا کار دیگری بکنیم! ارزشها را در جامعه کوچک خودمان تغییر دهیم. اعتبار بخشی کنیم به خیلی از جایگاه ها. شغلی را حقیر ندانیم. نمیدانی از وقتی از شغل آن دوست باخبرم چه آدمهایی را فیلسوف میپندارم. بیا حداقل ما به آدمهای دنیایمان و شغلهاشان افتخار کنیم... توی دنیای سرشار از بی عدالتی ما کمی فضا را قابل تحمل کنیم... بیا راحتتر بگیریم اوضاع را...


پاهایم میلرزید روی پله ها. اما دندانهایم را به هم فشار میدادم... استقلال آنقدر میارزد که در راهش سماجت به خرج دهی و هر بار چشمهایت را ببندی و سعی کنی آن نقطه های سفید لغزان پشت چشمت را به سوسوزدن امید بیانگاری و باز بجویی؛ آنقدر بجویی تا بیابی...


۱ نظر ۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۶:۵۵
افرا

اسمش ایثار است؟ اینکه پیش خودت فکر کنی مهم نیست بی او چه بر من می‌گذرد، مهم این است که با من چه بر او می‌گذرد. نیست به گمانم! اسمش شاید ناچاری باشد... که تفریق را به معادله ی دنیایت راه دهی تا یک فرمول را در دنیای منطق و ریاضیات حل کنی! اینکه دنیای تو دنیای شعر و قصه باشد کارگشا نیست، چیزی که هست این است که دنیا، دنیای ریاضیات است، دنیای دودوتا چهارتا و خب آدمهای زندگیت سرشان توی حساب کتاب است، نه عشق بازی زیر طاق آسمان.

به خودت نگاه میکنی که شبیه اعداد منفی هستی، راستی منفی در مثبت منفی میشود؟ من سالهاست ریاضی نخوانده ام! نمیدانی چیستی؟ بند اسیری، پایی روی قلب، سدی پیش چشم، دستی روی لب... هرچه هست انگار یک زائده در فرمول زندگی کسی هستی! خودخواهانه ست اینکه اگر مهره ای در فرمول تو خوب جای گرفته، اما تو در فرمول او جا نیافتاده ای، برای خودت نگهش داری...

۱ نظر ۰۱ تیر ۹۵ ، ۰۹:۵۱
افرا

یک ساعت کاشته شده بودم طوری که وسایلم هم دستشان بود و نمیتوانستم راهم را بکشم بروم پی کارم. وقتی آمدند در مقابل نگاه ناراحت و شاکی ام که برایشان جدید بود و سابقه نداشت گفتند چرا زنگ نزدی؟ گفتم حفظ نیستم شماره هایتان را. گفتند تو که اراده کنی از هر کارمند د دانشگاه شماره که سهل است اطلاعاتمان را در می آوری. گفتم میخواستم ببینم خودتان کی می آیید .... آنی که رفاقت در ذهنش چیزی شبیه من است حرفم را گرفت و با چشم و ابرو به بقیه اشاراتی کرد. آن یکی خواست از دلایل منطقی بگوید، گفتم ببین منطق را بعضی جاها مخصوصا در رفاقت باید کنار بگذاری، من اگر جای تو بودم در حال مرگ هم ول نمیکردم بروم رفیقم بماند پشت در بسته...

قضیه چیز مهمی نبود، همه اش هم با شیطنت دوستانه طی و.تمام شد؛ اما همان جمله ام که میخواستم ببینم خودتان کی می آیید بارها به یادم می آید، در شرایط مختلف...

اینکه گاهی خواسته یا ناخواسته آدم کاری میکند یا نمیکند که ببیند آدمهای زندگیش کی به چشمشان می آید؟ کی به دلشان؟ کی به زبانشان؟ و چطور؟ مهم است دیگر. یک بار دیگر هم گفتم... مهم است آدم از چیزهایی مطمئن شود؛ اگر هم از قبل میداند باز بازآفرینی شود.... مهم است؛ شعار ندهیم؛ مهم است واقعن...


۱ نظر ۲۹ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۵
افرا

من از مردن نمیترسم... 


«وقتی که زندگانی به راه پلشتی خواست کله پا بشود، پس زنده باد مرگ. وقتی که زندگی شایسته دست رد به سینه مرد گذاشت، پس خوشا مرگ.»

(کلیدر-محمود دولت آبادی)



۰ نظر ۲۶ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۲
افرا

آدم مگر وقتی کسی را رفیق خطاب میکند از او چه میخواهد؟ همیشه حرمت و اعتبار دیگری برای این کلمه قائل بوده ام. وقتی میگویی رفیق، جنسیت رنگ میبازد، سن و سال رنگ میبازد، نسبت رنگ میبازد، جایگاه رنگ میبازد. تو میمانی و یک انسان در یک عالم بی وزنی که تمام تعلقات در آن بی معنایند بدون هیچ جبر و تعهد الزام آوری، به دنیای یکدیگر وارد میشوید، محرم راز میشوید، مرهم زخم میشوید، چراغ دل میشوید، نردبان صعود هم میشوید، از درس و کارمیزنید که دلگرمی هم باشید....

و مگر رفیق تعریف دیگری دارد که آدمها اینقدر ازش میترسند؟ میترسند پابند شوند! اسیر شوند! میترسند علاقه ی دنیای رفاقت پا بگذارد به دنیای و ا ق ع ی و مختل کند روزگارشان را! چقدر این دنیای واقعی شبیه جهنم میشود وقتی رسیدن به آن معنای بریدن از هر فضای تنفسی میشود... چقدر جهنم میشود که کسی رفاقت از دیگری دریغ کند... چقدر دنیای بی رفیق جهنم وار است... آنقدر داغ که تمام آدم را ذوب میکند!

۲ نظر ۲۶ خرداد ۹۵ ، ۱۰:۴۳
افرا

پرنده ی کوچکی نبود، اما پرواز نمی‌دانست. زمینی و خانگی هم نبود. چشمش به دست آدمها و پسماند سفره هاشان نبود اما جای دیگری را هم نمیشناخت، آسمان را هم! از قضا "ایشان" به پرنده ی قصه رسید. فرقی، فرقهایی حس کرد بین این پرنده و پرنده های خانگی و حتی پرندگان آسمانی... خواست دوستش باشد. برایش از آسمان گفت، از انواع پرندگان، از بال زدن تا پرواز، از سیمرغ عطار حتی، از کوه قاف حتی.... از مرغ آمین حتی.... گفت و گفت و دنیای پرنده بزرگ شد... دنیا بزرگ شد، اما پرنده دل به سخن بسته بود. بریدن رشته دوست را به قیمت پرواز تا آن سوی قله ها و ابرها نمیخواست. رسیده بودند به زمانی که "ایشان" فکر میکرد وقت جدایی ست، وقت پرواز است... رفتند بر بلندی. پرش داد پرنده را تا برود سوی افق. اما برگشت و نشست روبرویش، نه که پرواز نداند، نه که بترسد، پرنده دلبسته ی "ایشان" بود، دلبسته ی سخن! تصور روزی بدون حرفهای "ایشان" برایش ناممکن بود... دوباره پرش داد. آمد و نشست روی شانه اش، خواست پرش را به گونه های "ایشان" بکشد تا بلکه غلیان کند حس نگاه داشتن دوست. اما ایشان پیش از لمس کنارش گذاشت تا مباد خلاف منطقـــّــّش عمل کند. دوباره پرش داد... پیش رویش بال بال زد، آنگونه که حس کند پریدن نمیداند، و یک ثانیه بعد سقوط است! اما "ایشان" به ترفند دل نگران نمیشد. پس دوباره پرنده نشست.... گفت <تو مال آسمانی! برو... من زمینی ام. تو با من میپوسی. بالهایت آفت میگیرند. بیکرانگی مال توست نه این فنای مطلق خاکی!>  پرنده گفت <نمیشود با هم بپریم؟ تو که این همه از پرواز و آسمان میدانی بعید است که خودت نتوانی!> "ایشان" گفت <من از جنس تو نیستم. دیده هایم تجربه ام بخشیده اند و تعلیم پرواز داده اندم اما من بال ندارم... من از جنس پرواز نیستم.> 

پرنده دیده بود قیچی پنهان شده ایشان را! قیچی ای که هر شب بر بالهایش میزند و زیر قبا پنهان میدارد تا مباد روزی وسوسه و هوس پرواز به سرش بزند.... اما چرا؟ این همه اجتناب از چه رو؟ فکر میکرد تمام این سالها رشته الفت در گرفته و همانقدر که "ایشان" در قلب پرنده خانه کرده، پرنده نیز جایی از خود دارد در آستان "ایشان"! اما نه انگار این روزگار سپری شده ی باهم...

 دوباره پرش داد.پرنده رفت.... دیگر پیش رویش ننشست...

اما از آن وقت، "ایشان" هرگز از پنجره اش، ندید پرنده ی ساکت روی ستون چراغ را! پرنده تظاهر به رفتن به سوی افق کرده بود اما افق او نگریستن همیشه به "ایشان" بود و مرور لحن کلام "ایشان" در ذهن... کلامی که از او دریغ شده بود... 

افق او نگریستن همیشه به "ایشان" بود ....


۰ نظر ۲۵ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۵
افرا
گفت: افرا! میدونی چی آدمو رنج میده؟
اینکه تو حاضری با همه چیزش بسازی، توقعاتتو بیاری پایین تا طرف مقابلت بخاطر انتظارات تو زیاد رنج نکشه، بعد طرف مقابلت هی حرفهای ناامیدکننده بزنه، ضدحال بزنه، حالگیری کنه با حرفاش، بعد قلبت به درد میاد که میبینی این همه کوتاه اومدی که آرامش داشته باشی آرامش نداری که هیچ طرف مقابل هم قدرشو نمیدونه و هی ساز خودشو میزنه...
فقط گفتم هووووووم... میفهمم

با خودم میگویم: میدانی وقتی که لبخندی که دوست دارم را جواب نمی گیرم، وقتی کلامی که دوست ندارم را جواب میگیرم، وقتی که حسی که دوست دارم را دریافت نمیکنم لحظه ای یخ میکنم، باز گُر میگیرم... بعد در خود حکم میکنم که حق نداری به دل بگیری... آدمها آزادند. آدمها حق دارند کسی را دوست داشته باشند یا نداشته باشند، پیش کسی بمانند یا نمانند، به رضایت کسی که دوستشان دارد اهمیت بدهند یا ندهند... اینکه تو دوستشان داری در تو حق، توقع و انتظار نباید ایجاد کند... این تلاش دموکراتیک در قلبم، میتراشدم... خش می اندازد به تمام جوارحم.. یک جاهایی دلم میخواهد آنارشیست باشم، هرج و مرج به پا کنم. قیدهای درونم را دور بریزم، بی پروا شوم، اعتراض کنم، بخواهم، بتازم، بگویم... دیکتاتور شوم و حکم کنم که مرا بفهم، مرا باور کن لعنتی...



پ.ن: چه میکنه سیاوش با من ... چه میکنه؟
خسته از خستگیای این دل وا مونده
خسته از تو که خیالت پیش من جا مونده
خسته از پرسه تو شهری که همش آواره
بی تو زیر آسمونی که یه بند میباره
به همین سادگیا نیست از تو دل کندن و دوری
چه سبک پر زدی از من تو بگو آخه چجوری
تو چجوری غم این خستگی از یادت رفت
حسرت روزای رفته همه از آهت رفت
من چجوری به تو و عطر تو بیمار شدم
تو که رفتی عطر بارون شب همراهت رفت
۰ نظر ۲۵ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۵۹
افرا

آدم هوس چیزهایی که مزه اش را نچشیده هرگز نمیکند، ولی بعد از اینکه یک بار مزه نعمتی را چشید آن وقت دیگر محرومیت از آن مشکل است. برای اینکه آن وقت آدم خود را به داشتن آن نعمت ذی حق میداند...
زندگی کردن با ژولیا و سالی به معتقدات رواقی من لطمه میزند. آنها از کودکی هرچه خواسته اند در دسترسشان بوده است، آنها سعادت را حق خود میدانند، به نظر آنها آنچه را دلشان طلب کند دنیا مدیون آنهاست - شاید هم واقعا همینطور است برای اینکه دنیا این دین را قبول دارد و در ادای آن کوتاهی نمیکند، ولی این دنیا از روز اول ثابت کرده است که به من دینی ندارد. من حق ندارم بدون اعتبار قرض کنم، برای اینکه یک وقتی دنیا حق مرا نمی‌شناسد و.رد میکند...

بدون شک بابا خوشی ها عادلانه تقسیم نشده....

*******

من از مردمی که می‌نشینند و رو به آسمان می‌کنند و چشمها را در چشم خانه می‌گردانند و می‌گویند "خواست خدا چنین بوده است" در حالی که یقین دارند چنین نیست خیلی عصبانی میشوم.
افتادگی یا تسلیم و رضا یا هرچه میخواهید اسمش را بگذارید علامت سستی و درماندگی است. من پیرو مذهب زنده تر و مبارزتری هستم.


شاید دونفر که با هم جور هستند و در مجاورت یکدیگر سعادتمندند و وقتی از هم جدا میشوند احساس تنهایی میکنند نباید اجازه دهند چیزی بین آنها جدایی بیاندازد...


۰ نظر ۲۵ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۳۲
افرا

ظرفها را که شستم، قدری پودر رخشا توی سینک ظرفشویی ریختم تا براق و تمیز شود، مشغول تمیز کردن بودم که پیچ از سرچاهک یک طرف سینک جدا شد! هرز شده بود انگار، هرچه کردم باز نشد تا پیچی جایگزینش کنم و مجبور شدم به همان حال رهایش کنم، دستی به سر و روی حال کشیدم، اتاق را هم. نوار کاستهایی که چند شب پیش قولش را به مادر داده بودم پیدا کردم و با ضبط صوت بردم توی اتاق پیشش. نوارها صدای آوازخوانی پدرش بود، باباجلال و مادربزرگ پدری ام، مادرجواهر که درواقع خواهر و برادرند به همراه باقی بزرگان فامیل. این رسمی بوده بین کردها که گاهی که دور هم جمع میشدند "مَه زِن" های (بزرگان) فامیل به آوازخوانی میپرداختند. لابد حالا در تنهایی با شنیدن صدای پدرش دارد گریه میکند. مادرم تنها کسیست در خانواده اش که پدرش را عاشقانه ستایش میکند و دوست دارد. بقیه از او خاطره خوشی ندارند یا حتی خاطره ای ندارند، اما مادر بعنوان بزرگترین فرزند خانواده شیفته ی اقتدار و جبروت و جدیت پدرش بوده و بشدت هم از او تاثیر گرفته. همینطور که مشغول ضبط و نوارها بود، رفتم با موهای باز نشستم روبرویش که ببافد موهایم را، این چندمین بار است که اخیراً سراغ بابا یا مامان میروم تا موهایم را ببافند بعد سالها.......

 از دیشب باد شروع شده و ابرها در تکاپویند.... تا یک ونیم که وسط چت رفیقی خوابم نبرده بود، صدای باد در گوشم بود و پنج و نیم با صدای باران تند بیدار شدم و خجالت زده از اینکه بین دردودل رفیقی خوابم برده... هرچند آخرش بود اما دلم نمیخواست بی خداحافظی کلام قطع شود. بهرحال سلام و خداحافظی کلمات عزیزی اند در صحبتها... وقتی نباشند چیزی از گفتگو ناموزون است انگار، بی سر وته..... باید هر چیزی را به خوبی به پایان رساند، با تسلا، با آرزو.... بد رها کردن حال خوبی نمیدهد به آدمی......

صدسال داستان نویسی ایران را و نویسندگان پیشرو را چپاندم توی کیفم و زدم بیرون، باز برای چندمین بار در این اواخر مسیر دوم اتوبوس را پیاده طی کردم، چهارراه ها را پشت سر میگذاشتم و خودم را به وضوح میکشاندم از پی خودم! دو آهنگ در گوشم زمزمه میشد و قطره های اشک در چشمم...یکی از سیاوش قمیشی، دیگری از یاسمین لوی

روزگار تلخی ست... روزگار تلخی ست... فکرم انقدر سرشار است که نمیتوانم درد اصلی را تشخیص دهم


۰ نظر ۲۵ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۰۹
افرا

مسیرهای اتوبوس مشهد زیاد خوب نیست، بنظرم خیلی کوتاه و بد طراحی شده اند؛ البته شاید شهرهای دیگری هم اینچنین باشند و این امری طبیعی باشد بخصوص برای شهرهای بزرگ. اما بنظرم برای اغلب آدمهای اتوبوس سواری که تقریبا هرروز در رفت و آمدند سخت باشد که برای هرمقصد دو یا سه بار اتوبوس سوار شوند. مثلا کتابی در کتابخانه دانشگاه موجود نباشد و مقصد بعدی کتابخانه بزرگ و مرکزی شهر باشد: آستان قدس. از خانه تا حرم بین ۴۵ دقیقه تا یک ساعت وقت میبرد. و وقتی کتابی در لیست کتابخانه موجود باشد اما به امانت رفته باشد کافی ست تا بگویی این آفتاب و این گرما... آمدن بی بهره؟ آن هم با دهانی که روزه نیست اما باید خشک باشد.... برای رفتن از حرم به میدان تقی آباد پای پیاده فقط یک ربع یا بیست دقیقه راه است و اتوبوس مستقیمی برای این مسیر کوتاه وجود ندارد، بنابراین پیاده میروم تا بلکه روزم با سپری کردن با مردم و بعد در کتابفروشی بی بهره نماند.... میروم "آبان" آقای خواجوی هست و همه ی فروشنده های جوانش، و بخصوص تورج. پسر کرمانشاهی خوش فکر و کتاب باز... حرف که میزند آدم از خودش میپرسد کتابی هست که او نخوانده باشد؟ کسی هست که نشناسد؟ چندسالش است که این همه وقت کرده بخواند و بداند. گفت از مندنی پور چیزی خوانده ای؟ گفتم نه. "شرق بنفشه" را باز کرد و شروع کرد به خواندن... نگاهم به قفسه کتابها بود و میدوید بین کلمات روی جلدها. که جنس جمله ها کم کم ذهنم را از پرسه زدن بازداشت، نگاهم از اطراف متمرکز شد روی صفحه باز کتاب و چهره تورج. جملات دلنشین بود و راغب. مجبور بودی لبخند بزنی و بعد بستن کتاب حتما بگویی چه خوب بود... 

اما کتاب را نخریدم! گفتم عادت ندارم کتابی بخرم و نخوانده بگذارم توی کتابخانه. میدانم بخرمش اسیرشم... و حالا فقط متمرکزم روی تمام شدن پایان نامه. بزودی برمیگردم و میخرمش...

ساعت سه و بیست دقیقه بهار پیام داد و وقتی سرمان را از روی گوشی برداشتیم ساعت هفت گذشته بود، یادم نمی آید آخرین باری که چت طولانی کرده ام کی بوده، یک سال پیش؟ دو سال پیش؟ فکر میکردم چه تنها شده ام... تنهایم کرده اند کسانی؟ 

تازگیها حرفهای محرکی میزند، نمیخواهد توی فکرهایم بپوسم. میگفت: افسانه چهار سال پیش با افسانه الان یکیست؟نه اصلا... افسانه به خاطر کتابها و فیلمهایی که خوانده ودیده طی چهار پنج سال خیلی تغییر کرده.. افسانه دچار شده.. دچار خودگفتاری... دچار نشخوار فکری.. دچار هجمه فکری... افسانه طرز فکرش از سنش خیلی بالا زده... میگفت این بزرگ شدن نکند تعادلت را بهم بریزد. دیر به فکر بیافتی میبینی که به قهقراه رفته ای...

از رفاقت گفتیم، گفتم از اینکه وقتی میگویم شناخت مهم است یک رویش برمیگردد به شناخت خود و او درقبال هم، با پذیرش امکان اشتباه از سوی هر آدمی، برخی آدمها بعد از اشتباه، یا بعد از آشکار شدن یکسری تفاوتها یا تضادها باز برایت همان آدم پیشینند، اما فقط یکسری. وقتی شناختی کسی را که خطایش باعث نمیشود حنایش بی رنگ شود پیشت آن وقت بدان رفیق است... رفیق راه...

از آفت حرفهای غیرمستقیم گفتیم و کنایه ها. چیزی که خودمان هم گاهی دچارش هستیم. و چه خوب میشود که شفاف حرفهایمان را بگوییم..... واقعا دلم میخواهد بگویم... 

از چیزهای زیادی حرف زدیم و حالا من نشسته ام به کتاب خواندن! فکر میکنید چه کتابی؟ Daddy Long Leg :) نتوانستم  از خریدنش اجتناب کنم. حتی با فکر کردن به پایان نامه! لذت بخش است خواندن نامه های جودی ابوت، وقتی بسیار حرفهایش از جنس توست. شاید من هم مثل او بیست تا بیست و پنج سالگی ام را به دو خواندم و دیدم و هنوز فکر میکنم چقدر عقبم. بدم نمی آید شروع کنم به نوشتن برای بابالنگ دراز زندگی خودم. شاید اینی که نوشتم خودش نوعی نامه باشد بابالنگ دراز عزیزم.

پ.ن: یک پیام از یک شماره ثبت نشده همین حالا آمد. نوشته سمیرا هستم. شناختی؟ معلوم است که شناختم. اما اگر باز بعد مدتها میخواهی کنفرانس پنبه ریز برایم بگذاری بیخیال دختر، در این مدت اسیر چندنفر شده ام. چطور بگویم من آدم سخنرانی برای کاسبی نیستم! بلدش نیستم. حالا تو بگو سودش صدمیلیون! از من برنمی اید. الان هنوز آن سی دی که به زور رفت توی کیفم را نگاه نکرده ام، پسش هم نداده ام. واقعا این پنبه ریز چکار دارد میکند؟ حس خوبی بهش ندارم. 


۱ نظر ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۷
افرا

دلِ نازک یعنی دلی به باریکی تار مو که هر واژه نه چندان نرمی از رویش ریزش کند و دل را با خود هُری بریزد کف جان! دلِ نازک گاهی اختیاری نیست! آهنین هایش هم گاهی نازک میشوند! آهن نازک، آهن گداخته، آهن بُرّان... چند واژه ی نرم میطلبد و کمی گرما! دلگرمی که می‌گویند فکر میکنی چیست؟ آهن گداخته که آب یخ بدترش میکند، لطافتی گرم میخواهد! نه آتش و نه یخ.... یک گرمای مطبوع! متعادل... واژه هایی که این ویژگی را در خود دارند کم نیست. مهم نحوه ادا شدنشان است...

آدمها را رها نکنیم به حالی که خودشان هم نمیدانند چیست و از چه روست... آتش علو بگیرد جانی را، جانهایی را خاکستر میکند... دل نازک که جرم نیست! یک اتفاق است... گاهی میافتد...

۰ نظر ۲۱ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۴۲
افرا

بنویس برایم. انگار که من لال شده باشم، انگار که نشنوم، انگار که به مرثیه فراموشی مبتلا شده باشم... چه مینویسی برایم؟ رهایم میکنی با گوشی که نمیشنود، زبانی که نمی‌گوید، ذهنی که در یاد هیچ ندارد؟ اما قلبی که جوری عجیب می‌تپد و چشمی که با نگاه‌هایی قریب است و با نگاه‌هایی غریبه؟ فقط خواندن در ذهنم مانده. به یادم بیاور همه آنچه قلبم به خاطرش این شکلی می‌تپد. شاد و غمگین توفیری ندارد... برای یک دختر آلزایمری که نه میگوید و نه میشنود چه مینویسی؟ وقت داری برای رفیقت بنویسی؟ من نامه دوست دارم....... میدانی که؟

۲ نظر ۲۱ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۰۱
افرا

راست می‌گوید. این حس چیزی شبیه بی تعلقی ست. پایت به هیچ کجا بند نیست. هیچ بندی هم انگار به قلبت نیست اما همه ی بندها به پایت قفل و زنجیرند. به روزمرگی تن دادن بهتر است تا به آغوش وحشت یک تغییر بی رغبت رفتن! ترس داوم روزمرگی تحمل پذیرتر است تا شکست و پشیمانی. من آدم پشیمانی نیستم. اما میدانم یک شکستهایی هستند که فریاد پشیمانی شان از تمام جوارحت برمیخیزد حتی اگر به لب نیاوری. چند روز پیش به کسی گفتم خودِ سوال "که چی؟" یک نتیجه ی تلخ است، که نیاز به جواب ندارد. اما میدانم پشیمانی هایی هستند که شبیه بن بستند، حتی سوال "که چی؟" هم بهشان نمی آید...

تلخ است حتی فکر و تصور اینکه آنچه میخواهی یا آنچه "شبیه" آنچه میخواهی است از تو دور شود، مثل سایه ای گریزان....

بی تعلقی یعنی همین... امروز و اینجا و اینها مال تو نباشند... تو مال آنها نباشی...


پی نوشت: اهل درس خواندن در کتابخانه نبوده ام هیچ وقت. همان وقتهایی هم که پیش دانشگاهی بودیم و با لیلا یک ماه بین پایان امتحانات و کنکور را میرفتیم کتابخانه اغلب به درس خواندن نمیگذشت. مجموعه حاتمی که ما راهنمایی و دبیرستانمان را در آن گذراندیم مجموعه مجهز و بااسم و رسمی بود. یک کتابخانه و سالن مطالعه بزرگ، سالن ورزشی و آمفی تئاتر بزرگ. کمتر مدرسه ای حتی در همین زمان در مشهد به پای حاتمی میرسند. مسوول کتابخانه از دست حرف زدن من و لیلا عاصی میشد. اما ما دخترهای کوچه و خیابان نبودیم که بتوانیم همه نوجوانیمان را در جایی جز مدرسه باهم نفس بکشیم. مثل همان دوره لیسانس که باز هم جوانیم را جایی جز دانشگاه نفس نکشیدم، کمتر از بیست واحد بر نمیداشتم تا باافتخار زودتر از موعد درسم را تمام کنم و همین هم شد. اما بعد آن با لیسانس علوم سیاسی فرصت خاصی انتظارم را نمیکشید. و لیسانس وصل شد به فوق لیسانس. و ترمهایی که در کارشناسی نرفتم در ارشد با کشدار شدن پایان نامه ام جبران شد. این روزها میروم کتابخانه، بخش مرجع، چون برای استفاده از پایان نامه ها ملزمی به حضور در کتابخانه و خارج کردن منابع ممنوع است. یکنواختی سالن مطالعه برایم کسالت بار است، وقتی مرد کتابدار پشت مانیتور خوابش میبرد و من از گرد و خاک نشسته بر آن همه کتابهای عزیز سرفه ام میگیرد... توی آن فضا نمیشود با کتاب معاشقه کرد...

۰ نظر ۲۰ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۱۱
افرا

مهم است که حس کنی مهمی

مهم است که حس نکنی اهمیتی نداری برای آدمهای زندگیت...

مهم است که بفهمی و بفهمانی چقدر مهمی و چقدر مهمند...

زندگی ما آدمها به هم گره خورده...

مهم است که ارزش واقعیمان را نزد آدمهای مهم زندگیمان بدانیم...

مهم است که آدمها بدانند چقدر برایمان مهم است میزان اهمیتمان نزدشان...

شعار ندهیم...

مهم است واقعن...

۰ نظر ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۴۴
افرا

سمت چپ لبم ردّی هست که آنچه سببش شد را هیچگاه در یاد نداشته ام. آنقدر خاطره اش تعریف شده که در ذهنم تصویرسازی شده: هیچ کس خانه نبوده جز دختری و تنها برادرش، عقیل خواسته به افسانه دوچرخه سواری یاد دهد، رهایش که میکند تا خودش پا بزند، میافتد و لبش شکاف میخورد... بچه که بودم دوستش داشتم این رد را، حالا هم؛ اما آن وقتها بیشتر بخاطر شباهتی که حس میکردم با لبهای دخترهای کارتونی که همیشه گوشه‌شان میدرخشید...

قصدم خاطره گویی نبود. قصدم آن ردّی بود که منشأش در خاطرم نیست، اما خودش هست... مثل بسیار نشانهای دیگر... رد و نشانه هایی هست که گاهی نمیدانی کی بر جان نشسته. هیچ خاطره ی روشنی ازشان در یاد نداری. اما وجود دارند... شده ندانی چه شد که مهری بر دلت نشست؟ یا مهری از دلت رفت؟ اعتمادی حاصل شد؟ یا اعتمادی زدوده شد؟ ندانی نفرت از چه روست؟ و محبت از چه رو؟

نشانه ها می‌مانند آدمها ... گاهی بی منشأ خاص اما آنقدر ماندگار و سفت و سختند که جایگزینی بر جایشان نشستنی نیست. مثل وقتی که در تعریف کسی جز "خوب" کلام دیگری نداری در حالیکه خاطرات تلخ و شیرین بسیاری در ذهنت دارد اما آن تلخها نتوانسته باشند که در تعریفش دگرگونی ایجاد کنند...


پ.ن: دست منو بگیر... حالم جهنمه.... الان تلویزیون داشت میخواندش قبل اینکه بخواهم بنویسم مهربانی میخواهم، سنگ صبور، دستی که سفت دستم را بگیرد به اطمینانِ بودن... دلگرمی دادن هیچ آدمی مثل دیگری نیست. معلوم نیست کدامشان چه زمانی کارساز است... اما چیزی که امیدبخش است تعداد تلاشهایی ست برای نجات سدی که در شرف شکستن است یا سرزیر رفتن....


۰ نظر ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۴۷
افرا